المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
760
مروج الذهب ( فارسى )
را سير كند نه » معاويه گفت « اى غلام غذايت را بيار » و غذائى را كه آماده شده بود بياوردند و بنهادند و گفت « اى ابو عبد الله بستگان و كسان خود را بخوان » عمرو آنها را بخواند و به معاويه گفت « تو هم ياران خود را بخوان » معاويه گفت « اول ياران تو غذا بخورند و بعد اينها بنشينند » و چنان شد كه وقتى يكى از اطرافيان عمرو برميخاست يكى از اطرافيان معاويه بجايش مىنشست تا ياران عمرو برون شدند و ياران معاويه بماندند و كسى كه مأمور بستن در شده بود برخاست و در را ببست عمرو گفت « كار خودت را كردى » گفت « بله به خدا ميان من و تو دو چيز هست هر كدام را ميخواهى انتخاب كن يا با من بيعت كن يا ترا ميكشم به خدا جز اين راهى نيست » عمرو گفت « اجازه بده وردان غلام من بيايد با او مشورت كنم ببينم راى او چيست » گفت « به خدا او را نخواهى ديد و او نيز ترا نخواهد ديد مگر آنكه كشته شده باشى يا با من بيعت كرده باشى » عمرو گفت « پس بايد طعمه مصر را بدهى » گفت « مادام كه زندهاى حكومت مصر مال تو است » و با يك ديگر پيمان كردند آنگاه معاويه خواص مردم شام را بخواست و نگذاشت با آنها كسى از اطرافيان عمرو بيايد عمرو به آنها گفت « من در نظر گرفتم با معاويه بيعت كنم كه هيچكس را براى خلافت نيرومندتر از او نمىبينم . » مردم شام نيز با او بيعت كردند و معاويه با عنوان خلافت سوى كسان خود بازگشت . و چون على از قضيه ابو موسى و عمرو خبر يافت گفت « درباره اين حكميت از پيش بشما گفتم و شما را از آن نهى كردم ولى فرمان مرا نبرديد اكنون نتيجه مخالفت مرا مىبينيد به خدا مىدانم كى شما را بمخالفت و نافرمانى من واداشت اگر ميخواستم او را ميگرفتم ولى خدا سزاى او را خواهد داد » منظورش اشعث بن قيس بود « به خدا مىدانم و كار من و آنچه قبلا با شما گفتم چون گفتهء برادر خثعمى است كه گويد « مقابل انحناى ريگزار راى خويش را با آنها بگفتم اما فقط ظهر روز بعد